![]() |
![]() |
|
|
می دونم داشتنت
محاله،بدست آوردنت یه آرزو می دونم با تو
بودن یه خوابه،یه آرزوی محال حتی موقع رفتنم
نخواستی تو چشام نگاه کنی اون موقع هم
فریاد چشامو ندیدی چشام برا نگات
پر می زد ندیدی که چشام
همیشه منتظر بودنته ندیدی نشنیدی فریاد بی صداشو |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم آذر 1386ساعت 22:29 توسط ساناز |
|
|
نمی دونم چقدر ساده به بودنت عادت کردم وچقدر به ساعتهای بودنت دلبستم وتو برایم چقدر بزرگی با تمام ........... حتی نخواهی بدونی که یکی همیشه به فکرتو هست. شاید مثله خیلی چیزا که دلیلی براشون نمیشه بیان کرد . برا انتظار منم نمیتونم دلیلی بگم شاید برام فقط بودن تو مهم بودو بس.... حتی بودنت با سکوتتت باشه وقتی رفتی جای خالیتو با تمام سکوتت تو تمام سلولهای وجودم حسش کردم هر روز منتظر آمدنتم و تمام وجودم منتظر خبری از تو....... نمی دونم چرا وقتی منتظرم دیوونه میشم یا شایدم به قول تو همیشه دیوونم..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 23:8 توسط ساناز |
|
این دفعه می خوام بنویسم فقط برای تو, توی که همیشه می گفتی نوشتهات مال خودت نیست کپیه می خوام بنویسم حرفهای دلمو , تنهایشو, شکستنشو, انتظار و......... نمی دونم چرا برا دوس داشتن هزار چون و چرا می زارن. نمی دونم چرا نمیشه به کسی که دوسش داری راحت بگی که هر لحظه انتظار بودنشو میکشی بگی که خیلی دوسش داری اما بخاطر کلی دلایل نباید بروز به دی که دوسش داری که مبادا... و فقط به انتظار بشینی که شاید اونم دوست داشته باشه واگه یه روز فهمیدی که نه اون اصلا" بهت فکرم نمی کرده اون وقته که احساس می کنی انتظارت , درد کشیدنت همه ............. چیه دلم گرفتی واسه چی داری گریه می کنی چیه دلم شکستی واسه کی داری گریه میکنی چیه دلم غریبی چی دیدی داری گریه میکنی می گی گذاشته رفته اونی که مثل نفس تو بود میگی دلتو شکسته اونی که همه کس تو بود میگی دیدی نموند پای حرفهایی که زده بود دلمن می دونم داری دیونه میشی اما باز بی خیالش دلمن می دونم داری ویرونه میشی اما باز بی خیالش اما بدون با همه این حرفا دوست دارم با اینکه بگی , بگن , میدونم اشتباه منتظر بودنت هستم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 20:59 توسط ساناز |
|
|
خنده دار است نه؟ من و ديوانگي؟ من و عشق؟!اولين برگ پاييز كه به زمين افتاد من ديوانه شدم.مي داني من به پاييز حساسيت دارم و ضد حساسيتم تو هستي.
|
||
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 22:55 توسط ساناز |
|
|
دیروز که داشتی گریه میکردی احساس می کردی که دیگه تنها موندی از همه جا , دوسداشتم بیام پیشت بگم من هستم اما تو منو ندیدی. یعنی اون موقع که می خواستم منو ببینی منوندیدی هیچ وقت الانم نمی دونم چرا می خوای بودن منو انکار کنی آخه بگوگناهم چیه آره میدونم گناهمو |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم دی 1385ساعت 23:3 توسط ساناز |
|
|
وقتی داشت باهام خدافظی می کرد دلم می خواست برای یه لحظه هم که شده تو چشمام نگاه کنه شاید واسه یه بار هم که شده فریاد چشمهامو میشنید ولی خیلی ساده گفت خداحافظ و رفت از کنارم رد شد و من فقط به جای خالیش خیره شدم و خودم رو دیدم که تنها شدم...بعد از مدتها دوباره اون چشمها رو دیدم بهشون خیره شدم ولی دیگه اون چشماها باهام آشنا نبودن دیگه نمی خندیدن حتی بهم پوز خند هم نمی زدند درست مثل بقیه بودن دیگه بلد نبودن حرف بزنن.
روز واسه همیشه روزه ی سکوت گرفتم شاید یه روزی یه جایی روزمو بشکنم اما نه فقط واسه جواب یه خداحافظی بلکه برای پاسخ دادن به خنده ی دوباره ی کسی که واسه همیشه رفت...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم دی 1385ساعت 22:53 توسط ساناز |
|
|
امروز می خوام یه قصه بگم چون یه جورایی شبیه قصیه زندگیه........... وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم
موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم ". فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
پسرش قلبش رو شکسته بود. ازمن خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " .
فقط "داداشي" باشم . منعاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . "قرارم بهم خورده ، اوننميخواد با من بياد" .
بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي همراه نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد .من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ،
". فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست چ مثلفرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلقبه من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل ازاينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ،با گريه کنار من اومد و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم . فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به
فقط "داداشي" باشم . منعاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل
براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ،ميخواستم که بدونه
عاشقش هستم. اما .... منخجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 23:41 توسط ساناز |
|
|
روی ایینه ی قلبم، عنکبوته یه شکسته!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 9:40 توسط ساناز |
|
|
تو رفتی رد پایت در دلم ماند.شکوه خندهایت در دلم ماند دلم را با سحر خوش کرده بودم غروب ماجرایت در دلم ماند |